|
|
بهار عشق شکوفا نمی شود بی تو بر آی از افق ای آفتاب صبح امید هزار چشمه ی جوشان به دشتها جاریست یکی روانه ی دریا نمی شود بی تو ز سرد مهری شبهای هجر دلتنگم بیا که عقده ی دل وا نمی شود بی تو بیا، بیا گره از کار عاشقان بگشای که عشق و عاطفه معنا نمی شود بی تو
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 22:55 توسط بی نشان این مطلب زیبا و پرمحتوا را چند سال پیش دیده بودم که بعلت زیبائی اکثر دوستان وبلاگ نویس در آن زمان تو وبشان گذاشته بودند، و بعلت پیام زیبایش بنده آنرا دوباره نقل می کنم. فقط اگه دوستان نویسنده مطلبو شناختند، بگند ممنون میشم. كوهنوردی میخواست به قلهای بلندی صعود كند. پس از سالها تمرین و آمادگی، سفرش را تنهایی آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا این كه هوا كاملا تاریك شد. به جز تاریكی هیچ چیز دیده نمیشد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه و ستارهها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همانطور كه داشت بالا میرفت، در حالی كه چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فكر میكرد چقدر به مرگ نزدیك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگین سكوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا كمكم كن! ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی؟ - نجاتم بده خدای من! - آیا به من ایمان داری؟ - آری. همیشه به تو ایمان داشتهام - پس آن طناب دور كمرت را پاره كن! كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بیتردید از فراز كیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمیتوانم. خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟ كوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمیتوانم. روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده یك كوهنورد در حالی پیدا شده كه طنابی به دور كمرش حلقه شده بود و تنها یک متر با زمین فاصله داشت... تلاش کنیم ایمانمان در زبان نباشد نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 8:10 توسط علی |
This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2006 all rights reserved