|
|
ای که از کوچه معشوقه ما می گذری با خبر باش که سر می شکند دیوارش
به نیابت از آقا مجید نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 23:30 توسط بلاگر نمی خواهم خدایم بیکران باشد
نمیخواهم عظیم و قادرو رحمان
نمی خواهم که باشد این چنین آخر
خدا را لمس باید کرد
نگو کفراست
خدارا می توان در باوری جا دادکه در احساس و ایمان غوطه ور باشد
خدا را می توان بوئید واین احساس شیرینی است نگو کفر است که کفر این است که مااز بیکران مهربانیها برای خود خدایی لامکان وبی نشان سازیم خدا را در زمین وآسمان جستن ندارد سودی ای آدم تو باید عاشقی باشی و گوش بسپاری به بانگ هستی وعالم که در هر خانه ای آخرخدایی هست نگو کفر است ...
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 23:32 توسط بلاگر
اي طبيبم به سر بستر بيمار بيا بهر دلداري دلسوختة زار بيا تو كه دل را به نگاهي بربودي ز كفم به پرستاري بيمار دل افكار بيا آتش هجر تو سوزانده همه هستي من به تسلاي دل و جان شرر بار بيا اشك هجر است كه از ديدة من ميبارد بهر غمخواري اين چشم گوهربار بيا دل من خون شد و از ديده يرون ميريزد به تماشاي دل و ديدة خونبار بيا يوسف فاطمه بين منتظران منتظرند پرده بردار ز رخ بر سر بازار بيا
به نیابت از آقا عقیل
نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 23:31 توسط بلاگر |
This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2006 all rights reserved